امروزه اصالت یافتن مدرک بهجای دانش، ثروت بهجای مناعت، منفعت بهجای اخلاق، و انباشت اطلاعات بهجای دانایی، نشان از چیرگی رویکردِ داشتن بر شدن دارد؛ امری که در تناقض آشکار با رسالتِ اصلی این دو نهاد است.
آموزش و فرهنگ، پیشران جامعه در مسیر رشد هستند؛ از این رو، مخاطب این متن نه فقط دستگاههای رسمی، بلکه تمام کنشگرانی هستند که در این عرصه گام برمیدارند.
یکم: مورچه برای بقای خود، دانهها را کشانکشان به لانه میبرد و انبار میکند؛ برای او، تمام مفهوم زندگی در «داشتن» و ذخیره کردن برای روزهای سخت زمستان خلاصه میشود. اما کرم ابریشم فراتر از تملک گام برمیدارد؛ او تنها از برگهای تازه توت ارتزاق میکند، بیآنکه حرصِ داشتن و انبار کردن داشته باشد. نگاه کرم ابریشم به افقِ «شدن» گره خورده است. او مسیر صیرورت را برمیگزیند؛ از تاریکیِ کرم بودن به خلوتِ پیله هجرت میکند و در نهایت، به پروانهای رها بدل میشود. این تغییرِ بنیادین و صعود از مرتبه موجودی زیرِ پا افتاده به پرواز در بالای سرها، تجسمِ نابِ زیستن برای تکامل و اصالتِ «شدن» است.
اریک فروم۱ فیلسوف وروانشناس آمریکایی آلمانی تبار در کتاب داشتن یا بودن۲ معتقد است که «بشر امروز داشتن را به جای بودن نشانده است. به همین دلیل در دنیایی که داشتن، ملاک موفقیت و رضایتمندی از زندگی باشد، هیچکس قادر نیست طعم واقعی رضایتمندی و سعادت را بچشد.»
انسان، گاه اندوه های بسیاری را به نداشتن نسبت می دهد و می کوشد تا با داشتن، اندوه خود را از دل بزداید اما پس از مدتی که از داشتن می گذرد، اندوه فزونتری از راه می رسد. کم نیستند افرادی که تا مدرک نداشتند ناراحت بودند و امروز با داشتن مدرک نیز ناراحت و بی قرارند. و نیز افرادی که اتومبیل، خانه یا شغل نداشتند و امروز با داشتن هرسه، باز هم ناراحت و اندوهگین هستند. این ویژه گی بیانگر آن است که داشتن نمی تواند جای شدن را بگیرد و قرار و آرامش را به ارمغان بیاورد.
داشتن اگر مقدمه ای برای شدن باشد، ارزشمند خواهد بود. به عبارت دیگر، داشتن اگر از مسیر انباشته شدن اطلاعات بیرونی عبور کند و به شکوفایی تواناییهای نهفته انسان منجر شود؛ ارزشی بیهمتا دارد.
بنابراین داشتن تا آنجا که شدن را پدید آورد، ارزش دارد در غیر این صورت، تبدیل به مانعی برای رشد و تبدیل انسان و در نهایت، شدن میشود.
یکی از استادان میفرمود داشتن به مثابه زنجیر است که پای بست است، تغییر جنس زنجیر از آهن به طلا، تغییری در پای بست بودن زنجیر نخواهد داشت. چه آنان که به داشتنِ خودروهای لوکس میبالند و چه کسانی که به انباشتِ دانش خویش مغرورند، هر دو در اسارتِ تملکاند؛ نتیجه یکی است: هر دو پایبستِ داشتههای خود شده و از حقیقتِ «بودن» و فضیلتِ «شدن» فرسنگها فاصله گرفتهاند.
دوم: بزرگانی چون جلالالدین همایی، بدیعالزمان فروزانفر و عبدالحمید بدیعالزمانی کردستانی، نمونههای اعلای «شدن» در فرهنگ ما هستند؛ دانشمندانی راستین که بدون اتکا به مدارک دانشگاهی به اوج دانش رسیدند. مدرکی که بعدها به برخی از آنان اعطا شد، نه موجدِ فضل، بلکه تنها تأییدی بر مرتبه «بودن و شدن» آنها بود.
تقابل اصلی جامعه امروز در همینجا شکل میگیرد: رویکرد «داشتنمحور» در آموزش و فرهنگ، غرق در تکاپو برای تصاحب نمره، مدرک، ثروت و شهرت است؛ در حالی که رویکرد «شدنمحور»، بر خردمندی، مهارت و تعالی شخصیت تمرکز دارد. در نگاه اول، انسان تنها انباردارِ داراییهای اعتباری خود میشود و تمام توانش را صرف نگهبانی از آنها میکند؛ غافل از آنکه هویت و زمانِ او، بسیار ارزشمندتر از داشتههای اوست. اما در نگاه دوم، خودِ انسان دستخوش تحول میشود. نظام سنجشی که آموزش را تنها در تاروپود «نمره» خلاصه میکند، به همان اندازه ابتر است که ارزش یک بازیگر را با تعداد نقشها، یک نقاش را با شمارِ تابلوها، و یک شاعر را با حجم ابیاتش اندازه بگیریم.
در حکایت دگرگونی شمس و مولانا، بنیادیترین مسأله، تحول وجودی عظیمی است که شمس در جان مولانا افروخت. مولانا پیش از این دیدار، غرق در «داشتهها» بود و سرمایههای اعتباری فراوانی چون فضل، علم، مرید، کرسی تدریس و شوکت دنیوی در اختیار داشت. اما نوزایی و دگرگونی عمیق او درست پس از ملاقات با شمس آغاز شد. برخی از شارحان مثنوی بر این باورند که شمس، چیزی به داراییهای علمی مولانا نیفزود، بلکه زواید و داشتههای مزاحم را از سر راه او برداشت؛ او کبر، نخوت، جاهطلبی و اشتیاق به ستایش خلق را از او ستاند تا خودِ حقیقیاش عریان شود. از همین روست که مولانایِ پس از این صیرورت، فرسنگها با مولانایِ پیش از آن فاصله دارد؛ چراکه او از بندِ «داشتنها» رها شد تا به حقیقتِ «بودن و شدن» دست یابد.
مولانا این تحول و حرکت تکاملی خود از داشتن به شدن را چنین توصیف میکند:
عشق تو مست و کفزنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد
غوره بودم، کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتوانم کرد
آموزش و فرهنگ دو راه اصلی برای ایفای وظیفه خود دارند که هردو راه، مکملِ یکدیگر هستند. یک راه تا گوش و راه دیگراز گوش تا دل. تمرکزِاصلی آموزش، اغلب بر این است که سخن، به گوشها برسد و آشنایی با مفاهیم و مهارتها ایجاد شود، ناآگاهی به آگاهی تبدیل و نادانستهها، دانسته شوند که البته مبتنی بر اثبات و استدلال است. اما راهی که در فرهنگ و همچنین معنویت، لازم است طی شود، راه از گوش به هوش (دل) است که مبتنی بر اقناع و باورآفرینی است. آموزش قوانین مربوط به رانندگی، بر عهده نهاد آموزشی است اما پایبندی افراد جامعه به رعایت قوانین دانسته شده، بر عهده نهاد فرهنگ و موفقیت در میزان باور افزائی است.
سوم: مشکل اصلی آنجاست که گاه تصور میشود مشکل از گوش تا دل با افزودنِ اطلاعات تا گوش، حل میشود. در مدرسه میتوان فنون نگارش را آموخت، اما لزوماً مدرسه نمیتواند نویسنده بسازد و یا ممکن است در مدرسه فنون شعری را آموزش داد، اما چنین نیست که هر فردِ دانا به فنونِ شعری، بتواند شاعر شود. شاعری و نویسندگی، از جنس شدن است نه داشتن. بسیاری خواستهاند کمبودِ معنویت و پرورش نیافتگی را با افزایش آموزش جبران کنند که البته بینتیجه بوده است. نقصِ هنرِ باورآفرینی خود را بر دوش کمبود یا نقصان آموزش انداختن، جفا به آموزش و فرهنگ است. تمرکز بر داشتن، رفته رفته الگوها را در افراد دارا و نه افراد دانا خلاصه میکند. وحتی گاه افرادی که باید عبرت شوند، صرفاً به دلیل تمرکز بر داشتن، الگو میشوند.
غزالی معتقد است که برای هشیار کردن فردِ غافل، دلیل کارایی ندارد بلکه علت لازم است. فرض کنیم، در جایی فردی در خواب است، برای بیدار کردنش هر چقدر دلیل بیاوریم، او از خواب بر نمیخیزد اما اگر علتی پدیدآوریم مانند تولید صدای بلند، یا تکانش دهیم، بیدار خواهد شد.
در آموزش، فرهنگ و معنویت، «جرقه الهام و تکانههای فکری» نقشی بنیادین دارند؛ همچنانکه میلیونها نفر افتادن سیب را دیدند، اما تنها نیوتن از این مشاهده به کشف جاذبه رسید. این تکانهها آموزشدادنی نیستند، بلکه تنها در بستر جامعهای رخ میدهند که در پی «بودن و شدن» است. امروز اما هجوم و سرعت انتشار دادهها در فضای مجازی، حضور انسانها را در محیطهای عمیق فرهنگی و معنوی کمرنگ کرده است. در این میان، اگر سیاستهای آموزشی خود را با این تحولات سیال هماهنگ نکنند، اثرگذاری فرهنگ به محاق خواهد رفت. اگرچه سنجش کیفی همواره دشوار بوده و اغلب به معیارهای کمی تقلیل یافته است، اما امروزه راهکارهای نوینی در جهان برای ارزیابی دقیق کیفیت پدید آمده است.
چهارم: نتیجه آنکه برای تحول رویکرد فرهنگی و آموزشی از «داشتن» به «بودن و شدن»، راهکارهای آزمودهشدهای پیشروست؛ که بازآفرینی ارزشها، الگوها و پاداشهای اجتماعی سرآمد آنهاست. در گام اول، اگر نظام ارزشگذاری به سمتی هدایت شود که هویت انسانها به داراییهای اعتباری نظیر مدرک، ثروت و منصب گره نخورد، افقهای روشنی برای تغییر نگرش جامعه پدیدار خواهد شد. از سوی دیگر، باید باور داشت که ظهور الگوهای بیپشتوانه و سطحی امروز، پیامد قهری انزوا و پسرانده شدن ارزشهای اصیل است. در نهایت، از آنجا که پاداشهای اجتماعی کنونی ــ از ارتقای شغلی تا گزینشهای اداری ــ به بندِ «داشتنها» درآمدهاند، بازنگری ساختاری در این معیارها میتواند پیشران و شتابدهنده اصلی هجرت بزرگ جامعه از «تملک و داشتن» به سوی «اصالت و شدن» باشد.
پینوشت:
(۱-Erich Fromm (۱۹۰۰-۱۹۸۰
۲-To Have or to Be